احساسات بزرگترین ثروت

من از بچگی آدمی بودم تودار و خجالتی . بیشتر احساسات دوران بچگی من و نوجوانی من همیشه مخفی بود در مورد مسایل همیشه خودمو بی تفاوت نشون میدادم و همیشه هم از این موضوع اذیت میشدم هیچ وقت دوست نداشتم کسی منو لوس کنه یا خیلی با محبت با من حرف بزنه بیچاره مادرم حسرت بدل موند یه بار قربون صدقه من بره من عاصی و وحشی بودم . به نظرم اون دوران اگر تو آشنا و فامیل یه روانشناس یا دکتر بود صد درصد میگفت این بچه مشکل روانی داره ![]()
با اینکه دوستای زیادی تو مدرسه و محل داشتم و بیشتر وقتم با اونا میگذشت ولی بعضی وقتا تنهایی رو دوست داشتم ، تو تنهایی برا خودم خیالات میکردم همیشه خودمو جای شخصیتهای خشن فیلمها و کارتونها میذاشتم و کیف میکردم این روحیه با اینکه بعد از چند سال کاملا در من تغییر کرد ولی همین امروزم آثارش تو زندگی من مشهوده مثلا همین الانم به سختی میتونم احساسات خودمو به صورت کامل و واضح نشون بدم با سلی هم سر این مسئله جر و بحث داشتیم اون یه دختر به تمام معنا با احساس و با تمامی روحیات یک دختر نرمال بود به موقعش لوس میشد ناز میکرد قهر میکرد و با لحن لطیف و دخترونش میتونست سنگ رو موم کنه همیشه قربون صدقه من میرفت ولی من ؟ البته من مستقیما به کسی ابراز محبت شدید و آنچنانی نمیکنم ولی یه جوری به طرفم حالی میکنم و خوشبختانه سلی اینارو میفهمید . من یادمه تا مدتها تو س م س ها اونو عزیز خطاب میکردم . دوستش داشتم ولی نمیگفتم بهش عزیزم اونم شاکی میشد
یه بار کاملا جدی ازم پرسید فر...د من چی تو هستم ؟ رفیقت ؟ دوستت ؟ دوست پسرت ؟ و من میدیدم اون حق داره چون اونقدری که اون به من محبت میکرد یعنی محبتشو نشون میداد من یک هزارم احساساتم رو بروز نمیدادم و این بزرگترین مشکل بود ولی سلی مفهمید و چشم داشتی از من نداشت با اینکه واقعا دوستش داشتم فقط گاها تو اوج احساساتم بهش میگفتم دوست دارم ![]()
سلی دختر صادقی بود و همیشه راست همه چیرو میگفت یه روز تو دانشگاه بهم گفت فر...د من قبل از آشنایی با توبا یه پسری دوست بودم که خیلی دوستش داشتم میگفت اون پسر تو ی کل دانشگاه از هر نظر تک بود و همه حسرت اونو میخوردن و .... من هم به حرفاش گوش میکردم ولی تودلم آتیش میگرفتم ولی احساساتمو میخوردم و هیچ عکس العملی نمیتونستم نشون بدم ولی اون جز به جز اونو با آب و تاب برام تعریف میکرد و میگفت که هفته ها براش گریه کرده و الان که با من دوست شده کم کم داره سعی میکنه فراموشش کنه ( مشابه این اتفاق برا من افتاد ولی خیلی جزئی و چون از صداقت سلی اون موقع خوشم اومد که راستشو بهم گفته بود منم تصمیم گرفتم و بهش گفتم ولی اون مثل من نبود احساساتش رو مخفی نمیکرد و بلافاصله منو ترد کرد و عذرمو خواست . این یه مورد از هزاران بود که این بروز ندادن احساسات چقدر به آدم ضربه میزنه ) حتی تو اوایل رابطه دوستیمون با اون پسر تو ارتباط بود چون هم دانشگاهی بودن و شاید انتخاب من به عنوان دوست به این علت بوده که بعضی چیزها رو به اون پسر نشون بده من درسته شهرستانی بودم ولی متوجه بعضی چیزا بودم ولی بعضی مسایل منو قانع میکرد که دخالت نکنم . هر چی که سلی بهم میگفت خیلی راحت باور میکردم و سعی میکرد اون قضیه رو به عهده خودش بذارم.
شنیدیم که میگن "حرف زدن که مایه نمیخواد " ولی من میگم مفت نباید حرف زد تعارف نباید کرد به نظر من حرف تا اون موقع که تو دهن آدم و گفته نشده نوکر آدمه ولی وقتی گفته شد آدم باید نوکر حرفش بشه !!
من سلی رو دوس داشتم چون با من مهربون بود سنگ صبورم بود به من امید میداد و منو از این زندگی بدقواره جدا میکرد و باعث آرامشم میشد ولی اینا باید باعث میشد من بهش بگم سلی من عاشقتم ؟ من باید اونو هوایی میکردم ؟ هر چند از اول قرار ما یه دوسیتی معمولی بود ولی منم بعضی حدود رو باید رعایت میکردم من توانایی خودمو میدونستم من میدونستم توانایی وارد شدن به نوع دیگه ای از دوستی با اونو نداشتم پس دلیلی نداشت شتاب این دوستی رو بیشتر کنم .
ولی من قبول میکنم که تو کل دوران دوستیمون کار خاصی براش نکردم براش وقت زیادی نذاشتم از طرفی مسئله مسافت و از یه طرف درس و دانشگاه و مشکلات خانوادگی که پست های بعدی بهش اشاره میکنم . شاید تو کل یک ماه 2 الی 3 بار میدیدمش اونم یا دانشگاه یا سینما .
بیرون دانشگاهم اکثرا با الی میومد و دوستی مون خیلی کمرنگ شده بود و از شور و شوق افتاده بودیم سلی هم از این قضیه حسابی شاکی شده بود و چند بار خیلی جدی گفت باید تمومش کنیم چون داریم وقت همو تلف میکنیم وتا اینو میگفت انگار منو برق میگرفت و دنیا رو سرم خراب میشد مواقع معمولی اگه تا یه هفته خبری ازش نداشتم مشکلی پیش نمیومد ولی تا حرف به اینجا میرسید من بیشتر از یه روز نمیتونستم دوام بیارم چون این احساس بهم دست میداد که دارم یه چیز خیلی مهمو از دست میدم و اون محبت سلی بود من بد جوری بهش عادت کرده بودم با زور خواهش و التماس کاری میکردم بیخیال بشه گفتم که مهربون بود بینهایت مهربون و قبول میکرد تنها خواستش این بود که من احساستشو جواب بدم
من نهایت سعیمو میکردم ولی من مشکلاتی داشتم که مثل خوره روحمو میخورد ....
ادامه دارد .....

شاید