تبليغاتX
!::.سکانس آخر.::!

!::.سکانس آخر.::!

احساسات بزرگترین ثروت

من از بچگی آدمی بودم تودار و خجالتی . بیشتر احساسات دوران بچگی من و نوجوانی من همیشه مخفی بود در مورد مسایل همیشه خودمو بی تفاوت نشون  میدادم و همیشه هم از این موضوع اذیت میشدم  هیچ وقت دوست نداشتم کسی منو لوس کنه یا خیلی با محبت با من حرف بزنه بیچاره مادرم حسرت بدل موند یه بار قربون صدقه من بره  من عاصی و وحشی بودم . به نظرم اون دوران اگر تو آشنا و فامیل یه روانشناس یا دکتر بود صد درصد میگفت این بچه مشکل روانی داره

با اینکه دوستای زیادی تو مدرسه و محل داشتم و بیشتر وقتم  با اونا میگذشت  ولی بعضی وقتا تنهایی رو دوست داشتم  ، تو تنهایی برا خودم خیالات میکردم  همیشه خودمو جای شخصیتهای خشن فیلمها و کارتونها میذاشتم و کیف میکردم این روحیه با اینکه بعد از چند سال کاملا در من تغییر کرد ولی همین امروزم آثارش تو زندگی من مشهوده مثلا همین الانم  به سختی میتونم احساسات خودمو به صورت کامل و واضح نشون بدم با سلی هم سر این مسئله جر و بحث داشتیم اون یه دختر به تمام معنا با احساس و با تمامی روحیات یک دختر نرمال بود  به موقعش لوس میشد  ناز میکرد قهر میکرد و با لحن لطیف و دخترونش  میتونست  سنگ رو موم کنه  همیشه قربون صدقه من میرفت ولی من ؟ البته من مستقیما به کسی ابراز محبت شدید  و آنچنانی نمیکنم ولی یه جوری به طرفم حالی میکنم  و خوشبختانه سلی اینارو میفهمید . من یادمه تا مدتها تو س م س  ها اونو عزیز خطاب میکردم  . دوستش داشتم ولی نمیگفتم بهش عزیزم  اونم شاکی میشد یه بار کاملا جدی ازم پرسید فر...د من چی تو هستم ؟ رفیقت ؟ دوستت ؟ دوست پسرت ؟ و من  میدیدم اون حق داره  چون اونقدری  که اون به من محبت میکرد یعنی محبتشو نشون میداد من یک هزارم احساساتم رو بروز نمیدادم و این بزرگترین مشکل بود  ولی سلی مفهمید و چشم داشتی از من نداشت  با اینکه واقعا دوستش داشتم  فقط گاها تو اوج احساساتم بهش میگفتم دوست دارم 

سلی دختر صادقی بود و همیشه راست همه چیرو میگفت یه روز تو دانشگاه بهم گفت فر...د من قبل از آشنایی با توبا یه پسری دوست بودم که خیلی دوستش داشتم میگفت اون پسر تو ی کل دانشگاه  از هر نظر تک بود و همه حسرت اونو میخوردن و .... من هم به حرفاش گوش میکردم ولی تودلم آتیش میگرفتم  ولی احساساتمو میخوردم  و هیچ عکس العملی نمیتونستم نشون بدم ولی اون  جز به جز اونو با آب و تاب برام تعریف میکرد  و میگفت که هفته ها براش گریه کرده و الان که با من دوست شده کم کم داره سعی میکنه فراموشش کنه ( مشابه این اتفاق برا من افتاد ولی خیلی جزئی و چون از صداقت سلی اون موقع خوشم اومد که راستشو بهم گفته بود  منم  تصمیم گرفتم و بهش گفتم ولی اون مثل من نبود احساساتش رو مخفی نمیکرد و بلافاصله منو ترد کرد و عذرمو خواست . این یه مورد از هزاران بود که این بروز ندادن احساسات چقدر به آدم ضربه میزنه )  حتی تو اوایل رابطه دوستیمون با اون پسر تو ارتباط بود چون هم دانشگاهی بودن و شاید انتخاب من به عنوان دوست به این علت بوده که بعضی چیزها رو به اون پسر نشون بده  من درسته شهرستانی بودم ولی متوجه بعضی چیزا بودم  ولی بعضی مسایل منو قانع میکرد که دخالت نکنم . هر چی که سلی بهم میگفت خیلی راحت باور میکردم و سعی میکرد اون قضیه رو به عهده خودش بذارم.

شنیدیم که میگن "حرف زدن که مایه نمیخواد " ولی من میگم مفت نباید حرف زد  تعارف نباید کرد به نظر من حرف تا اون موقع که تو دهن آدم و گفته نشده  نوکر آدمه ولی وقتی گفته شد آدم باید نوکر حرفش بشه !!

من سلی رو دوس داشتم چون با من مهربون بود  سنگ صبورم بود به من امید میداد و منو از این زندگی بدقواره جدا میکرد و باعث آرامشم میشد ولی اینا باید باعث میشد من بهش بگم سلی من عاشقتم ؟ من باید  اونو هوایی میکردم  ؟ هر چند از اول قرار ما یه دوسیتی معمولی بود ولی منم بعضی حدود رو باید رعایت میکردم  من توانایی خودمو  میدونستم   من میدونستم  توانایی وارد شدن به نوع دیگه ای از دوستی با اونو نداشتم  پس  دلیلی نداشت شتاب این دوستی رو بیشتر کنم .

ولی من قبول میکنم که تو کل دوران دوستیمون کار خاصی براش نکردم براش وقت زیادی نذاشتم  از طرفی مسئله مسافت و از یه طرف درس و دانشگاه و مشکلات خانوادگی که پست های بعدی بهش اشاره میکنم . شاید تو کل یک ماه 2 الی 3 بار میدیدمش اونم یا دانشگاه یا سینما .

بیرون دانشگاهم اکثرا با الی میومد و دوستی مون خیلی کمرنگ شده بود و از شور و شوق افتاده بودیم  سلی هم از این قضیه حسابی شاکی شده بود  و چند بار خیلی جدی  گفت باید  تمومش کنیم چون داریم وقت همو تلف میکنیم  وتا اینو میگفت انگار منو برق میگرفت و دنیا رو سرم خراب میشد  مواقع معمولی اگه تا یه هفته خبری ازش نداشتم مشکلی پیش نمیومد ولی تا حرف به اینجا میرسید من بیشتر از یه روز نمیتونستم  دوام بیارم چون این احساس بهم دست میداد که  دارم یه چیز خیلی مهمو از دست میدم  و اون محبت سلی بود  من بد جوری بهش عادت کرده بودم  با زور خواهش و التماس کاری میکردم بیخیال بشه گفتم که مهربون بود بینهایت مهربون و قبول میکرد تنها خواستش این بود که من احساستشو جواب بدم

من نهایت سعیمو میکردم ولی من مشکلاتی داشتم که مثل خوره روحمو میخورد ....

ادامه دارد .....

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:0  توسط فر...د  | 

قصه از کجا شروع شد ؟

شاید

امروز آشنایی با یه نفر توی محیط اینترنت و سایتهایی مثل یاهو و فیس بوک خیلی عادی باشه ولی  پنج سال پیش شروع یه دوستی تو اینترنت و ادامه اون تو عالم واقعی طوری که به صمیمی ترین فرد زندگیت تبدیل بشه کمی عجیب بود .

خودش رو مارال معرفی میکرد دانشجوی دانشگاه آزاد منم اون موقع  ترم ششم  بودم و از شهرستان به مرکز استان و محل دانشگاهم رفت و آمد میکردم . اولین بار قرار تماس تلفنی گذاشتیم دقیقا بعد از ظهر اولین جمعه سال 85 بود و یادمه با دوستام خونه یکی عید دیدنی رفته بودیم  زنگ زد و چند دقیقه خشک و خالی احوالپرسی کردیم  نمیدونم چرا احساس کردم لهجه غلیظی داشت ولی همون یه بار بود و شایدم از هیجان بوده.

ارتباط ما تا اولین ملاقات حضوریمون بیشتر اس م س بود  و تا دیر وفت ها چت کردن  توی اینترنت . بیشتر همدیگرو کنکاش میکردیم و در مورد خانواده ها  و علایق و دوستان و ....   صحبت میکردیم .

بالاخره  گفت اسمش سلی هستش و من راستش مردد بودم چون ندیده بودمش و طوری که خودشو با شکسته نفسی خودشو  توصیف میکرد اصلا نمی تونستم تصور بکنمش از طرفی بهم گفت که از من دو سال بزرگتره  . اون عکسمو دیده بود و ظاهرا بدش نیومده بود  ولی من شدیدا کنجکاو بودم ببینمش و باید منتظر میموندم  تا اینکه دو سه تا عکس تار و ناواضح از خودش برام فرستاد  و من اولین بار دیدمش راستشو بگم تو اون عکسها خوب نیفتاده بود  خیلی لاغر و ریزه میزه  تا اینکه کار رسید به اولین ملاقات حضوری ما توی دانشگاه آزاد بعد از تعطیلات عید و قشنگ یادمه کلی دیر کردم تو قرار اول حدودا یک ساعت بیشتر و کمی دلخور شده بود تا اینکه بالاخره لحظه موعود رسید تو محوطه اون منو زودتر شناخته بود و زنگ زد و من رفتم پیداش کردم  خشک و خالی رفتم طرفش از عکسهایی که فرستاده بود خیلی خیلی زیباتر بود آرایش قشنگی کرده بود و تیپ لباس پوشیدنش اسپورت بود یه جفت کفش خوشگل که بعدا مفصلا میگم قضیه اش چی بود پاش بود . ظهر بود و تو محوطه کمی قدم زدیم  بعد رفتیم طبقه چهارم یکی از دانشکده ها و لب پنجره ایستادیم  یکم هوا خنک بود و کمی هم من هیجان زده  و من قشنگ داشتم میلرزیدم  بهم گفت بیا واستا اینور آفتاب بخوره بهت ... کم کم تو چشماش نیگا کردم  و یخم کمی باز شد  و باهم حرف زدیم از درس و شعر و کلاسو و... اون برعکس من خودشو نگرفته بود فقط میگفت شب نخوابیده و خسته اس .

جزییات اون روز دقیقا یادمه حتی یادمه جوراب سفید پاش بود و ساعت مچیش کار نمیکرد ...

اولا خیلی لاغر بود و ضعیف  مچ دستاشو نیگا میکردم یه جوریم میشد میگفت خیلی زور بزنم 45 کیلو میشم و میخندید ولی با اون وزن اندامش کاملا متناسب بود  صورتش استخونی بود و گردنش کشیده و پوستش روشن و صاف  خلاصه من خوشم اومد  بهم گفت دوستام به من میگن سلی کوچولو  چون یه سلی دیگم هست که خیلی گنده است .

تو قیافش فرم لباش و دندوناش بیست بود یعنی بدون اغراق بگم من تا حالا کسی رو دوروبرم ندیدم که فرم دهنش  به اون خوشگلی باشه .

بعد از ظهر کلاس داشتم تو دانشگاه خودمون و از طرفی برا ملاقات اول بس بود تو کیفم یه کتاب داستان داشتم  که کلا ورقاش جدا جدا بود و حسابی درب و داغون. دادم بهش گفتم اینو ببر بخون  قشنگه اونم گرفت و گفت حتما میخونه بعد خداحافظی کردم و راه افتادم  پنج دقیقه بعدش س م س زد بهم و پرسید : از قیافم خوشت نیومد فر...د ؟ گفتم نه خوب بود ثانیا ما میخوایم دوست بشیم به نظر من خوبه.

اولین قرار اینجوری تموم شد راستش دودل بودم هنوز نمیدونستم چیکار کنم  آخر سر به خودم گفتم دلو بزن به دریا و یه تنوع  به زندگیت بده  البته یه علت دو دل بودنم هم این بود که گفت دو سال از من بزرگتره یکی نبود به من کج فهم بگه سن کیلویی چنده بابا !! البته قیافشو هر کی میدید میگفت بهت دروغ گفته کمه کمش دو سه سال از تو کوچیکتره .

همون شب یه کوچولو حرف زدیم بهش گفتم فردا بیکاری ؟ گفت چطور ؟ گفتم یه قرار بذاریم فردا بیرون کمی قدم بزنیم . سلی گفت من فردا کلاس دارم ولی میتونم بیخیال بشم بیام  منم فوری بچه مثبت بازی در آوردم گفتم نه برو به کلاست برس  !!! بالاخره قرار شد با دختر عمه اش بیاد همگی با هم بریم سینما . فرداش با سلی و الی رفتیم سینما الی دختری بود همسن سلی  و دختری ساکت و متین گفت درسشو تموم کرده و قصد ادامه تحصیل داره.

پرسیدم ازش بیشتر باهم فامیلین یا دوستین ؟ گفت اول دوستیم  بعدش فامیل  و اونقدر با سلی صمیمی که همیشه باهم هستیم . اصلا یادم نیست چه فیلمی بود  یعنی اصلا فیلمو ندیدم و همه حواسم به سلی بود که بغل دستم نشسته بود و درگوشی باهاش حرف میزدیم  . فیلم که تموم شد اومدیم بیرون دیدیم داره تگرگ میاد  همونجا تو سالن نشستیم و سلی شروع کرد حرف زدن  کم کم من از طرز حرف زدنش که با ناز و ادا حرف میزد خوشم اومد  وقتی میخواست چیزی رو تعریف کنه خیلی قشنگ و با حو صله  تعریف میکرد . بالاخره بارون به نم نم افتاد و اومدیم بیرون و اونا دوتایی سریع  گفتن زود میخوان برن تا دیر نشده  و خداحافظی کردن . منم  قدم زنان توی نم نم بارون راه افتادم اصلا نفهمیدم کجا رفتم و کجا رسیدم  یک ساعت بعد دیدم  اونقدر تو افکارم گم شدم  که از مسیرم کلی دور شدم  که مجبور شدم با تاکسی برگردم  این دومین قرارمون بود و واقعا عالی برای من . اولا خجالت میکشیدم مستقیم بگم دوست دارم فقط بعد از خداحافظی یه س م س میزدم و میگفتم سلی خیلی ممنون که اومدی به من خیلی گذشت و ...

کم کم شبها صحبتهای تلفنی  داشت طولانی میشد و من حسابی  سر حال !!

با سلی قرار گذاشتیم  هر هفته  یکشنبه ها ظهر تو دانشگاه آزاد همدیکرو ببینیم من برنامه درسام کمی فشرده بود . یک ترم تمام هر یکشنبه من اونجا بودم و بهترین یکشنبه های عمرمو اونجا میگذروندم  برا رسیدن یکشنبه لحظه شماری میکردم ولی بروز نمیدادم اما سلی پاک بود و بی ریا  قشنگ چشماش با آدم حرف میزد الان که دارم اینو تایپ میکنم این صحنه رو دارم تجسم میکنم  دوتا بچه چهار پنج ساله یکی پسر و یکی دختر که تو ظهر تابستونهای داغ تو  کوچه زیر آفتاب بازی میکنن یکی قد و قوارش کوچیکه و دیگری سنش کوچیکه یعنی هر دوتاشون کوچیکن  ولی  اون دوس داره من کوچیکتر باشم  یادمه همش به من آدامس و شکلات میداد !!

صحنه ای که هیچ وقت یادم نمیره : همیشه دنبال یه جای سایه تو دانشگاه  می گشتیم  تا دوتایی بشینیم  همیشه خدا هم نیمکت ها پر بودن سلی میرفت سرک میکشید یهو میومد میگفت فر...د بدو بریم اونور یکی خالی شد !!

برام ناهار درست میکرد میاورد  یا زودتر برام  ناهار میگرفت قشنگ مینشست نیگا میکرد تا آخر بخورم بعد فوری میرفت برام شکلات با چایی میاورد هیچوقتم نمیذاشت من هیچی بخرم  خودشم هیچی نمیخورد  فقط آدامس میخورد .

یه جفت کتونی مشکی با نوارهای قرمز پاش میکرد من عاشق اون کفشها بودم  قول داده بود اونهارو یادگاری بده به من  . اونقدر تو پاهاش قشنگ دیده میشد که حض میکردم  پاهاش کوچولو و تپل بود مثل پاهای یه عروسک .

یه روز تو دانشگاه خواستم دستشو بگیرم خیلی زور زدم ولی نتونستم  فقط دستمو گذاشتم رو زانوش و آروم قلقلکش دادم اونم بازوی منو گرفت و محکم  ناخنهاشو کرد تو بازوم  طوری که حسابی جاش موند  نیگام کرد خندید و هیچی نگفت .

یه روز تو دانشگاه موقع خداحافظی کتابی رو که بهش داده بودم بهم پس داد و تشکر کرد اونقدر هول بودم که فوری گذاشتم تو کیفم شبش بهم س م س زد و گفت فر....د  کتابو ازم گرفتی سالم بود ؟ فوری پریدم کتابو از کیفم در آوردم  کتاب نو بود کتابو صحافی کرده بود و مثل روز اولش شده بود همونجا فهمیدم دختر یه کدبانو هستش صفحات کتابو عطر زده بود یه عطر زیبا شاید باورتون نشه بعد از پنج سال همون بو داره از کتاب میاد !!!

دفعه بعدی که رفتیم سینما خودش فهمید میخوام دستشو بگیرم  فوری دستمو خودش گرفت و محکم فشار داد نمیشه اون لحظاتو توصیف کرد فقط باید تجربه کرد تا فهمید  دستم خویس عرق بود در گوشش آروم گفتم : دوست دارم  و اون گوشه چشمی بهم نیگا کرد و خندید و آروم تو گوشم گفت : مرسی عزیزم منم دوست دارم ...

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 19:2  توسط فر...د  |